........
.......![]()
هه لووووو......های فایو .
های فایو. های فایوووووو.های
فاییییییو.(hi5)...میبینم که بالاخره بند از بند منو "اوستا" خان جانم جدا
کردن و ما نمردیم!!..
حالا بماند که 22 ساعت
معطلی داد... 9 شب رفتیم . پنج . پنجاه ودو دقیقه عصر روز بعد
برگشتیم!! اونم تازه از اتاق عمل!!........ اونم به روش رستمینه!!
.هممم؟
.....اره دیگه همون سزارین..... هممم؟.
.....چرا ؟....
خوب نیگا کن....... بعد بگو چاره ای بود یا نه؟.:دی!!.........
ماشالله ماشالله (n-1)...
خدا وکیلی چش نکنینا!!!!!!آقا نداریمااااا!!!!! چش مش تو کار نباشه
لطفا!!...... رو راس میگم!!.....البته خودم بدتر از همه ام ..
http://h.imagehost.org/view/0837/IMG_1774
های فایوووووووو...
http://h.imagehost.org/view/0039/IMG_1773
بدو ورود...
http://h.imagehost.org/0730/020.jpg
یکساعت بعد..
http://h.imagehost.org/0130/027_2.jpg
: شش روزگی.. یکم مونده به مسلمون شدن!
خلاصه که الان در خدمت شمائیم .. جوجه ئمان خوابند!... پدرشون
هم در جوارشون خوابن..منم بیدار شدم بیام بگم چی شد چی
نشد...... بالاخره هر چی بود گذشت.. روز 16 نوامبر .. 26 ابان پسرک
من و مهدی هم بدنیا اومد...
فعلا که تو این 10 روزه اوضاعمون کویته!!...
تا ببینیم کی قراره بنالیم!! 
خدا رو شکر میکنم که خونواده شادی هستیم و سایه بزرگترامون
بالای سرمونه..همش تو همه مراحل زایمان یاد دوستای خوبم بودم
الهی همه همه ما بالاخره یه روز این معجزه الهی رو ببینیم و ازش
بی نصیب نمونیم...![]()
از همسر مهربون و زحمتکشم مهدی هم کمال تشکر رو دارم..
وسایل ایاب و ذهاب هم دم در..... عه!!.ها ..؟ نه!....
برگه رو اشتباه
اوردم....ببخشید......... از همسر مهربونم هم تشکر میکنم که
لحظه ای تنهام نذاشت .. جبران جای خالی مامان اینا رو برام بجا
اورد.....فقط کاش....کاششش.کاش..... این همه امکانات که من
داشتم رو تو ایران هم داشتیم... نمیدونین چه احترامی میذارن..
انگار داری پسر پادشاه میزائی!!...اصلا قابل مقایسه با شنیده
های مناز همین پروسه تو ایران نیست...
وخدا روشکر میکنم ..که بچه ام40 هفته کامل تو دلم موند ..
رسیده و کامل بدنیا اومد... از خود جنابعالیش بگم که:
4 تا 5 ساعت یه بار بیدار میفرمایند! یه فروند غذای مید این مامان
نوش میکنن.... میخوابه تا 4 ساعت دیگه ! همچینم ساعتش دقیقه
که نگو.![]()
خیلی خیلی ممنون متشکر از دوستای جدید و قدیمم
که هوامو داشتین. تنهام نذاشتین. سراغم رو گرفتین..
حالا دیگه بیشتر میام... دعاهای شما بود که همراهیم
کرد.. و به سلامتی این پروسه هم به پایان رسید......
..................
یدونه عکس مخصوص خاله کاترینش بذارم؟..
10 روزگیه "اوستا" همراه با عروسک هدیه خاله کتی:
یا علی گفتیم و عشق آغاز شد...
ساعت 6 صبح به وقت تورنتو.... اولین نشانه های ورود بچکم رو حس کردم
ساعت 7 صبح نه دیگه انگار فکر و خیال نیس... جالبیش اینجاس که اصلا
هیچیش به درد نرفته!!....... من هنوز منتظرم دردم بیاد!... مثل وقتی که
یکی پا میذاره رو پات ها....
.
ساعت 9:30 صبح راهی بیمارستان میشیم ببینم چیکار باید کرد؟...وارد اتاق که
میشم ازم میخوان یکم منتظر بمونم تا تخت خالی بشه درد ندارم همچنان ولی
راه هم نمیتونم برم!...کشون کشون میرم یجا میشینم...نوبتمون میشه .........
نگییییییییین؟؟؟؟؟؟ کجایی بیا!!
با مهدی میریم تو اتاق و مشینم رو تخت .. صدای قلب بچه و پوزیشنش
و کنترکشنها کنترل میشه... میگه احتمالا ا زحالا هی فواصل بین کنترکشنها
زیاد میشه!.میگم ........هههم؟ کو ؟ من هنوز دردم نمیاد!میگه درد که نیس!
خودت میفهمی چیه حالا.............
خلاصه 2 ساعت بودیم اونجا .......یه چکاپ . اومدیم خونه... گفت برو خوش باش
........ به زودی دوباره میبینمت!!.............
الانم اومدم خونه خوش باشم!
.........
دیگه بروز رسانی ازین داغ تر تر ندیده بودینااااا!!..... تا بتونم تا لحظه
اخر که خونه باشم مینویسم. بعدا بیایم بخونم بخندیممم با هم 




